ایده ...
سرانجام
فریادم
به جایی نرسید
می خواهم سکوت کنم
شاید به سرانجام برسد
احساسم ...
بی تاب
هر چقدر من
بی قرارتر
بی تاب تر
تو دورتر
ارام تر
...
کفاره
دم می کشد نیازم
با گرمای عشق
کفاره ی اغوشهای سرد را
چگونه می پردازند
..........
؟
قلم را برداشته ای
قرمزها را زرد میکشی
سبزها را خاکستری
و سپیدها را سیاه
به چه می اندیشی ...
غریب
اولین صبح زمستان شد
یکی امد با نقابی بر چهره اش
برایم شعر اورده بود
می گفت اهل همین حوالی است
شعرش چقدر عجیب بود
مثل زندگی ام
پس چرا خودش غریب نبود
............
یلدا
اخرین شب پاییز بود
چشمانم را بستم
کتاب حافظ را گشودم
نسیم شمال امد
چقدر گرمم شد
زنی اواز می خواند:
مراقب گلدون اطلسی باش
یه وقتاهم منتظر کسی باش
همه دست می زدند می خندیدند
من هم با لباسی قرمز
دست می زدم می خندیدم
پس چرا شاد نبودم
کاش
کاش دلم را می باختم
به افتاب دلچسب پاییزی
ان وقت در شب یلدا
فال حافظ می گرفتم
و در فر اغ اغوش ارامش
تا صبح زمستان
چه اشکها که نمی ریختم...
سایه ای کمرنگ
نگاه کن
کلمه به کلمه
در کلامت
سطر به سطر
در اشعارت
عبادت می کنی
شکایت می کنی
خاطره ی او
سجاده ای می شود
برای سجده ات
قلب او
بهانه ای می شود
برای قبله ات
کوهی از احساس تو
سایه ای است
کمرنگ
در خیال او ...
حد اقل
وقتی به ناچار
حد اقلی باشم
در حد اکثر احساس تو
انوقت حال ستار ه ای را دارم
خاموش
در میان کهکشانی
از ستار ه های
درخشان ...
بی کلک ...
با دستانی بسته
می توان دست داد
با چشمانی گریان
می توان چشمک زد
با پاهایی خسته
می توان ایستاد
با دلی شکسته
می توان دل داد
ان هم بی کلک ...
ماسک
دلم یک دنیا می خواهد
سرشار از سادگی و راستی
پر از عشق و دوستی
یک عالمه ادم بدون ماسک
که خنده هایشان خنده باشد
اشک هایشان اشک
و عشقشان عشق ...
کنج قلبم
چه لحظه ی با شکوهی است
گم شدن در عالم عشق تو
سالهاست که چشمانم را بسته ام
سالهاست که تو پنهان شده ای
برای یافتنت کدام گوشه را بجویم
وقتی تو در کنج قلبم جا گرفته ای ...
نیم رخ
امشب با سرانگشتان بی تابم
بر بوم سپید خیالم
بارها تصویرماهت را می کشم
ان هم نیم رخ
و هر بار تکرار میکنم
تو با من کامل می شوی یا من با تو ...
چشمک
انقدر پلک هایم را می بندم
تا خوب گم شوم در سیاهی چشمانم
انقدر در دلم تا صد می شمارم
تا خوب پیدا شوم در برق چشمانت
فقط کافی است چشمک بزنی
ان وقت تمام شبهایم ستاره باران می شود ...
خیالات ...
اغوش خالی ا م پر می کشد
برای گم شدن در اسمان خیالت
لبهای تشنه ام دلش را خوش می کند
به سراب خوش طعم بوسه هایت
خدایا خیالاتم را از من مگیر
که بی خیال عشق
همچون پرنده ای بی بال و پرم
تاب
هوای عشقت
نفس را در سینه ام حبس میکند
خیال با تو بودن
خوابهایم را رویایی می کند
چه بگویم
به این دل بی تابم
که دیگر تاب دوریت را ندارد ...
اگر ...
اگر می خواهی که بمانم
سکوتم را نشکن
اگر می خواهی که گم شوم
سوال پیچم کن
اگر می خواهی که پیدا شوم
فقط مرا دراغوش بگیر و
چیزی نگو ...
never
You can never
stop loving someone
u just learn
to live without them
love
I love you because I need you
Mature love says
I need you because I love you
"عشق "
ماهی عاشق دریا
دریا عاشق ماه
ماه عاشق خورشید
خورشید عاشق صحرا
صحرا عاشق جنگل
جنگل عاشق باران
باران عاشق مه
مه عاشق برف
برف عاشق کوه
کوه عاشق دشت
دشت عاشق چمن
چمن عاشق شبنم
شبنم عاشق شب
شب عاشق ستاره
ستاره عاشق تو
تو عاشق من
من عاشق "عشق "...
© All Rights Reserved to idea2010.Blogfa.com / Theme by: bahar 20